تمام شد...!

امروز صبح که رفتم سر کار از ساعت ۶ صبح زدم بیرون! حس سر کار نداشتم! دیشب تا دم اذان اینطورا بود دراز کشیده بودم داشتم از پنجره ماه و نگاه میکردم!!!!بیخیال...! رفتیم سرکار! دل ودماغ نداشم اصلا! حس اینو ندارم بشینم با یه مشت آدم ... چیز سرو کله بزنم...! خلاصه رفتم صحبت کردم گفتم خانوم فلانی من نمیتونم بیام ... کارارو ایمیل بزن من تو خونه ردیفش کنم زودتر هم تموم میشه! و کلی صحبت ! قبول کرد! و منم اومدم خونه! باید امرو میرفتم محک! گذاشتم سه شنبه برم! خونه پر از مهمونه از سرو کله هم بالا میرن! و منم که اینجا...! اومدم دیدم بچه ها نشتن تو اتاق من! تمام طراحی هام ( یادش بخیر همشونو با زغال کشیده بودم! و واسه اینکه خراب نشه تو کاور! اومدم دیدم نشستن دارن نگاه می کنن!!!!) خوب باباجونه من آخه اینا خصوصیه! نباید شماها ببینید! واسه ی چی بدون اجازه هر وقت میایید به اینا دست میزنید! ؟ کارتون درست نیست!) هیچی جمشون میکنم!
خب چی شده!؟ میگم ببین رفیق من اگه اینجا مینویسم کل حرفای من به 4 دسته تقسیم میشه! چرت و پرت های من! . دست نوشته ها.حرفای من با شما.خاطرات. همین! اگه من چیزی می نویسم همیشه همه جا گفتم حرفای من به همه اعتقاداتم حرفای دلمه! واسههمینه هیچ وقت خدا نظراتم و تایید نمی کنم!. نظراتم هم ماله خودمه! چه برسه به اینکه بخوا با کسی حرف بزنم! حرفای من با شما به نظره من به هیچ احدی ربطی نداره! به هیچ کس!
مگر اینکه...!
نمیدونم!
فکرکنم این 59 مین وبی که دارم! و اینکه همیشه از دلم نوشتم...حال نداشتم اعصابم داغون بود دری بری به عالم آدم میگفتم! تا به حال واسه کسی چیزی ننوشتم! میشه گفت اینجا تنها جایی که من دارم با یک شخص واقعی و فیزیکی صحبت میکنم! ازاولشم گفتم اینجا رو فقط شما بلدید! آشنایی ندارم! نداشتم و ندارم! کی بیاد اینارو بخونه با کی حرف بزنم؟ میدونم یکم ترس داری یه وقت یه آشنا لابد پیدا شه بخونه نه؟ نمیدونم شاید راست میگی و این واست بده! والا میدونی من همیشه احساساتم ونوشتم چه بد چه خوب! نمیدونم الان چی بگم! نمیدونم چی کار کنم! با این تذکر شما؟
محدودیت؟؟؟؟ همیشه ازش بدم میومد!! هرچی که باشه!
نمیدونم! چجوری برخورد کردم! چی گفتم!!؟ خیلی گیجم!
چی کار کردم من؟
من اولی چیزی که به ذهنم میرسه قبول نمیکنم! دله! میگی چیکارش کنم؟ فکر کن این همه ادمو ببینی که گند زدن تو احساساتشون! کسایی که واقعا صادقانه ساده رفتن جلو و احساساتشون له شد! و دیدم شرایطشونو! چی بگم؟ دلمه! نمیتونم! میگه! بیشتر وقتها راست گفته! نمیدونم !نمیدونم!
یه راه بذار! جلو پام!! واسه این نوشته ها!
یه جای دیگه؟ نمیدونم! شما میگی چیکار کنم!؟ احساسم و حرف و درد و مجا بگم!؟؟؟؟
